تبليغاتX
صبح سپید
تا سر به بدن باشد ، این جامه کفن باشد ...
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 16:55 توسط  سپیدار  | 

پاییز در راه است، دلم را بهاری کن ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 22:20 توسط  سپیدار  | 

سبز سبزم، ريشه دارم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 13:59 توسط  سپیدار  | 

چه آسان حق و ناحق شدن ها را به نظاره نشسته ایم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:21 توسط  سپیدار  | 

سومین بار است که این کتاب را می خوانم و می دانم آخرین بار هم نخواهد بود. به گمانم باید حفظش کنم تا رنج خواندن را بر خودم هموار کنم!

 اینک تنها چها روز مانده بود تا دوباره به همان شهرک برسد. هم زمان هم هیجان زده و هم مردد بود: شاید دخترک دیگر او را از یاد برده بود. چون چوپان های بسیاری برای فروختن پشم به آن جا می رفتند.

به گوسفندهایش گفت: «مهم نیست. من هم دخترهای دیگری را در شهرهای دیگری می شناسم».

اما ته دلش می دانست مهم است؛ و چوپان ها نیز مانند دریانوردها و خرده فروش های دوره گرد، همواره شهری را می شناسند که در آن کسی زندگی می کند که می تواند کاری کند تا رنج تنها سفر کردن در جهان را از یاد ببرند.

  کیمیاگر، پائولو کوئلیو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:18 توسط  سپیدار  | 

و بهاری دیگر و آغازی دیگر ...
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 16:19 توسط  سپیدار  | 

دلت را نبخش بفروش! 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:31 توسط  سپیدار  | 

دلت که بگیره دیگه گرفته! هیچ کاریش هم نمی شود کرد... مهم نیست چه کسی یا چه چیزی آزردت کرده و کل قضیه چی بوده... فقط باید یه نفس عمیق بکشی و بذار جریان زندگی مثه همیشه ادامه پیدا کنه !!!
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 20:32 توسط  سپیدار  | 

چشمانم را که می بندم 7و 8 ساله می شوم و پا می گذارم وسط تابستان های داغ حیاطی پر ازگل های نسترن و یاس، با درخت های گیلاس، آلو و گوجه سبز... و مزه ی گیلاس و زردآلو می آید زیر زبانم... محمد شیشه ی آب را روی سرم خالی می کند و من تلاش می کنم تا با شلنگ آب خیسش کنم!

چشمانم را باز می کنم و نگاهم می افتد روی برگه های بچه ها که دور برم پخش شده است: موضوع انشايشان در مورد خانه ی روياييشان است و همه خانه های لوكس و مجللی كه آرزويش را دارند، توصيف كرده اند. اما خانه ی رويايی من نه پنت هاوس است و نه خانه ايی 2000 متری و مجلل؛ خيلی هم با بقيه ی خانه ها فرقی ندارد! می شود گفت كه كلنگی هم است...

دوباره چشمانم را می بندم... شبی است صاف و پر ستاره. همه توی ایوان، دور سفره نشسته اند: آقاجان خاطره تعریف می کند، مامان بزرگ غذا تعارف می کند و من به آسمان خدا چشم می دوزم...

خانه ی رويايی من خانه ا ی پر از چنين خاطرات رنگانگ و به ياد ماندنی است: عروسك هايم، اسباب بازی هايم، كتاب هايم، و دوستانم... خانه ای که بخشی از هستی من است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18:52 توسط  سپیدار  | 

 

بعضی ها خوش به دنیا می آیند و بعضی ها ناخوش.

هدایت

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:2 توسط  سپیدار  |