سبز سبزم، ريشه دارم ...
سومین بار است که این کتاب را می خوانم و می دانم آخرین بار هم نخواهد بود. به گمانم باید حفظش کنم تا رنج خواندن را بر خودم هموار کنم!
اینک تنها چها روز مانده بود تا دوباره به همان شهرک برسد. هم زمان هم هیجان زده و هم مردد بود: شاید دخترک دیگر او را از یاد برده بود. چون چوپان های بسیاری برای فروختن پشم به آن جا می رفتند.
به گوسفندهایش گفت: «مهم نیست. من هم دخترهای دیگری را در شهرهای دیگری می شناسم».
اما ته دلش می دانست مهم است؛ و چوپان ها نیز مانند دریانوردها و خرده فروش های دوره گرد، همواره شهری را می شناسند که در آن کسی زندگی می کند که می تواند کاری کند تا رنج تنها سفر کردن در جهان را از یاد ببرند.
کیمیاگر، پائولو کوئلیو
چشمانم را که می بندم 7و 8 ساله می شوم و پا می گذارم وسط تابستان های داغ حیاطی پر ازگل های نسترن و یاس، با درخت های گیلاس، آلو و گوجه سبز... و مزه ی گیلاس و زردآلو می آید زیر زبانم... محمد شیشه ی آب را روی سرم خالی می کند و من تلاش می کنم تا با شلنگ آب خیسش کنم!
چشمانم را باز می کنم و نگاهم می افتد روی برگه های بچه ها که دور برم پخش شده است: موضوع انشايشان در مورد خانه ی روياييشان است و همه خانه های لوكس و مجللی كه آرزويش را دارند، توصيف كرده اند. اما خانه ی رويايی من نه پنت هاوس است و نه خانه ايی 2000 متری و مجلل؛ خيلی هم با بقيه ی خانه ها فرقی ندارد! می شود گفت كه كلنگی هم است...
دوباره چشمانم را می بندم... شبی است صاف و پر ستاره. همه توی ایوان، دور سفره نشسته اند: آقاجان خاطره تعریف می کند، مامان بزرگ غذا تعارف می کند و من به آسمان خدا چشم می دوزم...
خانه ی رويايی من خانه ا ی پر از چنين خاطرات رنگانگ و به ياد ماندنی است: عروسك هايم، اسباب بازی هايم، كتاب هايم، و دوستانم... خانه ای که بخشی از هستی من است...
بعضی ها خوش به دنیا می آیند و بعضی ها ناخوش.
هدایت